موج وبلاگی دوست شهیدت کیه !؟

سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
لینک دوستان
آخرین مطالب
امکانات




مشاهده و دریافت کد
دلنوشته من با داداش عزیزم3
نویسنده : یه شرمنده
چهارشنبه 93/2/17
نظر

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام داداشی..داداشی..داداشی

دلم برات تنگ شده..

کجایی عزیزم؟ زیارت قبول..مگه سه شنبه ها راهی جمکران نمی شدی و چهارشنبه ها برمی گشتی؟!زیارت قبول

چرا با دلم اینجوری می کنی؟!خیلییییییییییی دوستت دارم.. بگو چیکار کنم!!

چرا خدا محبتت رو بهم داده داداشی؟!

من که لایقش نبودم ونیستم...

یه سال و یه ماه و 14 روز از آشناییمون می گذره..فقط خدا می دونه تو این مدت چی گذشته..بگذریم

از حدود یه ماه قبل ازشروع سال 1393 بحث ازدواجم پیش اومد..عجیب پیش رفت عجیب..بگذریم.. به ایام فاطمیه برخورد..مهریه شد: یه جلد قرآن،  آینه و شمعدان، یه سفر کربلاو 18 سکه به تعداد بهار عمر مادر زهرا"سلام الله علیها"(چه تعبیری خدا در نقطه دارد، که تفسیری جداهر نقطه دارد، به تعداد بهار عمر زهرا"سلام الله علیها"، همین اندازه کوثر نقطه دارد(سوره کوثر 18 نقطه دارد))،درست یه ماه بعداز عید نوروز روز تولد مادر زهرا"سلام الله علیها" شد روز عقدمون..یه عقد ساده..جانمازچی بود؟یه سجاده، یه چفیه، دو شاخه گل رزسرخ، تربت کربلا، یه سربند یازهرا و.....بعداز عقد اولین اقدام رفتن به زیارت شهدا و به ویژه یه شهید گمنام، دایی شهیدم و عموی مادرکه شهید بودند.... 5روز بعدش شد روز تولد داداشی من، یعنی سالگرد شهادتش! یه روز جمعه. از یزد راه افتادیم..ظهر نماز جمعه ی اصفهان..عصر گلستان شهدا...آیا باور کردنی بود؟!!!گیج و .... با مادر و همسر دنبال قبر داداش گشتن!! از دور یه جایی جمعیت جمع شده بود نزدیک.. نزدیکتر.. انگار بوی داداشم میومد..

از اینجا مخاطبم خودتی داداشی..

خوب می دونی قبل از اینکه به قبرت برسم چی بهت گفته بودم...خیلی شلوغ بود راحت نمی تونستم قبرت رو پیدا کنم..یه پسر کم سن وسال خیلی قشنگ داشت در مدح مادر می خوند..همسرم گفت چند تا از آبجی ها اونجان..از اون ها بپرس.اومدم جلوگفتم قبر شهید تورجی کجاست؟.....همین جا.....به قبرت رسیدم..به داداشم .. زانوها انگار دیگه حس نداشتند..نگاهم به عکست افتاد..گریه گریه گریه.چه جوری توصیفش کنم؟! یکی از بهترین لحظات عمرم بود داداشی.... موقعی که مادربزرگوارت اومدن پایین قبر نشستند دقیق نمی دونستم چجوری باید رفتار کنم..خدا کنه اشتباه نکرده باشم...داداشی جدایی ازت خیلی برام سخت بود ولی چاره ای نبود باید برمیگشتیم.

میدونی و میدونم که لایق هیچ کدوم از نعمتهایی که بهش اشاره شد نبودم ونیستم..هذا من فضل ربی ااشکر ام اکفر!

دوستت دارم... داداشی برای همه به ویژه دختر پسرای جوون در آستانه ازدواج خیلی دعاکن.

 چهارشنبه 17/2/1393   18:30

 

 

 


شهادتت مبارک داداش گلم
نویسنده : یه شرمنده
جمعه 93/2/5
نظر

سلام داداش جان عزیزم

تصدقت برم شهادتت مبارک..بله امروز پنجم اردیبهشته...روز عروج تو

داداشی می دونی که همین یکشنبه ای که گذشت روز تولد مادر با لطف بی نهایت خدا وعنایات اهل بیت"علیهم السلام" و به ویژه مادر زهرا"سلام الله علیها"ازدواج کردم. تا یکی دو ساعت دیگه هم می خوایم راه بیفتیم بیایم زیارتت...راهمون میدی؟؟!! مگه بی دعوت کسی رو راه می دن اصلا؟؟!! اصلا باورم نمی شه.. می خوام فریاد بزنم و به اهل عالم بگم بیاید اینجا ببینید چه خبره! داداشی برای همه ی کسانی که می شناسندت، نمی شناسندت، دوستت دارند یا دوستت ندارند دعاکن. من که واقعا لایق این همه لطف تو نبودم ونیستم....خیلی مهربونی. واسه شهادت ما هم دعا کن

جمعه 5اردیبهشت93  ساعت5:53


دلنوشته من با داداش عزیزم2(السلام علیک یا اماه)
نویسنده : یه شرمنده
چهارشنبه 93/1/13
نظر

 

سلام داداش گلم

داداشی چه شب غمناکیه..

آسمون داره می گریه از غصه ی پرپرشدن یاس کبود،مادرمظلومه..

وقتی به دل پرغم وغصه ی مولا صاحب الزمان فکر می کنم...

آخه آقا جون چقدر باید غصه بخوری ..ای غریب..ای غریب..ای غریب..چقدر ما شیعیانت غصه دلت می کنیم؟!!

خیلی غریبی آقاجون..ما رو ببخش..برای همه ی نفهمی هامون،نادونی هامون...

کم ازت یاد می کنند مردم..انگار دلشون برات تنگ نمی شه آقا..

داداشی دعا کن بتونیم تو روز قیامت سرمون رو جلوی مادربالا بگیریم..وبگیم مادر ما هم کار کردیم برای اینکه غربت پسرتون،امام زمانمون کم بشه..وبگیم مادر یادمون نرفته که شما نتونستید غربت امام زمانتون،مولاعلی "علیه السلام"رو طاقت بیارید وبراش جون دادید...

.

  .

داداشی می دونی، خوب می دونی یه خواسته بزرگ معنوی دارم که می خوام روز تولد مادر برآورده بشه..داداشی تو از مادر بخواه..به تو نه نمی گن

از مادر بخواه که واسطه بشن بین من وخدا که اگر صلاحم هست لیاقت برآورده شدن این حاجت معنوی رو پیدا کنم.

 

چهارشنبه 13/1/93

 

 


دلنوشته ی من با داداش عزیزم..
نویسنده : یه شرمنده
پنج شنبه 93/1/7
نظر

بسم رب الشهدا

خدایا تو شاهدی بر نیتم برای نوشتن این.....

سلام داداشی

سلام عزیزم

سلام مهربون

جواب سلام واجبه ها داداشی!!!

سال نو شده. دعا کن دل همه محبین مولا امیر المومنین"علیه السلام" به نور ومحبت یار مظلومه اش نورانی بشه.

تو کی هستی محمد رضا جان؟! از کجا اومدی؟! اصلا چیکار کردی اینقده خوب شدی؟! داداش جون خیلی سوال دارم ازت..ان شا الله جواباشو می گیرم ازت.

یه عذرخواهی بهت بدهکارم. سالگرد آشناییمون رو یادم رفته بود. سوم فروردین 92( یازدهم جمادی الاول، دو روز مونده بود به شهادت مادر زهرا "علیها السلام") تو هویزه...از زیارت بر می گشتیم بریم به سمت اتوبوس. از پشت بلند گو صدا می اومد به این مضمون...کتاب یازهرا...زندگینامه شهیدی که ارادت عجیبی به حضرت زهرا"سلام الله علیها"داشت وزمان شهادتش رو پیش بینی کرده بود...

یادته؟! به مامان گفتم: بریم کتاب یازهرا رو بخریم...سریع خریدم و رفتیم. وقت نبود بخونمش... فرداش بعد از اروند رفتیم شلمچه...کتاب یازهرا"سلام الله علیها"رو همراه خودم بردم شلمچه.. ظاهرا هنوز نخونده بودمش ولی یه حسی می گفت کتاب همراهت باشه. تو دفتر خاطراتم ثبت کردم اولین حرف دلم رو اونجا بهت گفتم ..ازت خواستم آبروی منم پیش مادر بخری...یادته؟! محمدرضا جان توهدیه مادرم زهرا"سلام الله علیها" هستی. این رو قلبم می گه..

نمی دونم باید چی بگم از این یکسال و سه روزی که گذشته!!!  

چند وقتیه می خوام حرفای دلم رو مکتوب کنم اما نمی دونم چرا جور نمی شد؟! الانش هم دقیقا نمی دونم چی ها رو باید نوشت..چی ها رو نباید نوشت..چی ها قابل نوشتن هست..ولی یه چیز برام روشنه! خیلی چیزا رو اصلا نمی شه نوشت!!

اول اینو می گم ای بچه مسلمونی که این نوشته رو می خونی نمی دونم با شهدا چقدر رابطه ی صمیمی داری..اصلا..کم..زیاد..هرکی هستی، با هرقدر گناه...دست به دامن شهدا شو.. حیفه..به خدا حیفه.قسم خوردم که اگر باور کردنش برات سخته باور کنی. دوست شهید برای خودت پیدا کن..التماس شهدا رو بکن..حرف زیاده..اینجا مجالش نیست.اگه می خوای بیشتر صحبت کنیم می تونی آی دی ت رو بدی باهم بحرفیم..البته به خواست خدا. مطمئن باش بعد خدا و پیامبران و اهل بیت"علیهم السلام" شهدا بهترین رفقا هستن.

محمدرضا جان از اولش بهت نمی گفتم داداشی. چند ماهی طول کشید..جاهایی حضورت رو احساس کردم..این ها قابل نوشتن نیست.خیلی ها باور نمی کنند ولی مهم نیست. البته اونهایی که این حس رو تجربه کردند باورشون می شه. مهم اینه که قراره من به کلام خدا ایمان داشته باشم که فرمود: "ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیا عند ربهم یرزقون"

من اعتقادم اینه شهدایی که زنده اند به اجازه و خواست خدا می تونند با زنده های زمینی یعنی همون بنده هاش ارتباط داشته باشن و کمکشون کنند. اونا واسطه ی فیض الهی هستن.بگذریم..

چقدر با گوش دادن مناجات هات صفا کردم..چقدر با واسطه یاد تو به امام زمان عزیز نزدیکتر شدم.. چقدر..چقدر..بازم بگذریم. گفتم قرار نیست همه چی نوشتنی باشه!

دو تا سالگرد هجری و قمری برای اولین آشناییمون در نظرمی گیرم. سالگرد قمریش می شده پنج شنبه شب، 22 اسفند 92(11 جمادی الاول)..چه شبی بود!؟یه شب خاص تو زندگیم!! بعدش که حساب کردم فهمیدم، اون شب نمی دونستم سالگرد آشناییمونه. ولی حالا می فهمم اون شب چه خبر بود!! تو اون جلسه مهم اون شب، که حالا شاید اگه خدا بخواد بعدا دربارش بیشتر بنویسم، ذکر لبم شده بود یازهرا..یا زهرا"سلام الله علیها"

سالگرد هجریش می شد یکشنبه شب سوم فروردین 93..اون شب هم عجیب بود بگذریم..

بعضی چیزا برای کسانی که طعم زندگی با شهدا رو نچشیدند باور نکردنیه ..از خدا می خوام همه طعم زندگی با شهدا رو بچشند مخصوصا جوونای گل مسلمون ایرونی.

راستی داداشی اون موقع که خوندی " در بین آن دیوار ودر زهرا صدا می زد پدر... "نگفتی چه به حال و روز مولای رقیق القلب مظلوم شیعیان رسید!؟ یاعلی.. یاعلی.. یاعلی"علیه السلام"

دعاکن درست راه رو بریم و راه درست رو بریم...

دوستت دارم چون محبوب خدایی...

چهارشنبه 93.1.6

 

  

 




.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.
یــــــــا زهــــــرا
نام: محمدرضا تورجی زاده
تولد : 23 تیر ماه 1343
فرزند: حسن
شهادت: 5 اردیبهشت 1366
محل شهادت: بانه _ منطقه عملیاتی کربلای 10
محل دفن:گلزار شهدای اصفهان
روبروی فروشگاه فرهنگی شاهد
حرف دل
روی قبرم بنویسید که خواهربودم
سالها منتظر روی برادر بودم
بنویسید گرفتار نباشم چه کنم؟
روی قبرم بنویسیدجدایی سخت است
اینهمه راه بیایم،تو نیایی سخت است
یوسفم رفته و از آمدنش بیخبرم
سالها میشود و از پیرهنش بیخبرم
نوای یار
طلا روی طلا
شهید محمدرضا تورجی زاده
وب های مرجع همکار
آرشیو ماهانه
منو اصلی
نویسندگان

Up Page
ابزار و قالب وبلاگکد پرش به بالای صفحه وب